تبليغاتX
ای کاش عشق را زبان سخن بود

ای کاش عشق را زبان سخن بود

از دعای گیاه تا اجابت ماه راهی نیست دل را بیاورید.

اشراق تماشایی باور باشی
از عرش خدا نیز فراتر باشی
صد کعبه نماز میگذارند تو را
یک لحظه اگر به جای مادر باشی

                                          ايرج زبر دست

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 21:6 توسط سارا| |

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/2.jpg

مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند
ستايش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/3.jpg

زنده بودن را به بيداري بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت

***********************

در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد

  http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/4.jpg

انسان مجبور نيست حقايق را بگويد ولي مجبور است چيزي را که مي گويد

حقيقت داشته باشد
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/5.jpg
"خدايا چگونه زندگي کردن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/6.jpg
"تهمت و دروغ"را دشمن سفارش ميدهد و منافق ميسازد و عوام فريب پخش ميکند

و عامي آن را ميپذيرد
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/7.jpg

خدايا شهرت مني را که ميخواهم باشم قرباني مني را که: ميخواهند باشم نکن .  
"زماني مصاحبه گري از معلم صداقت و صميميت دکتر علي شريعتي پرسيد :
به نظر شما چه لباسي را به زن امروز بپوشانيم ؟
دکتر علي شريعتي در جواب گفتند : نميخواهد لباسي بدوزيد و بر تن زن امروز نمائيد .

فکر زن را اصلاح کنيد او خود تصميم ميگيرد که چه لباسي برازنده اوست"

***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/8.jpg
انسان به اندازه اي که به مرحله انسان بودن نزديک مي شود ،

احساس تنهايي بيشتري مي کند.
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/9.jpg
انسان عبارت است از يک ترديد. يک نوسان دائمي. هر کسي يک سراسيمگي بلاتکليف است. ***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/11.jpg
خداوندا من با تمام کوچکی ام, يک چيز از تو بيشتر دارم و آن هم خدايي است

که من دارم و تو نداري
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/12.jpg
هر کس بد ما به خلق گويد

ما چهره به دل نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوييـم

تا هر دو دروغ گفته باشيـم !
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/13.jpg
خدايا هر که را عقل دادي ، چه ندادي؟ و هر که را عقل ندادي ، چه دادي؟؟؟
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/14.jpg

با شيطان هم داستان شدم, تا در برابر هيچ آدمي, سر تسليم فرود نياورم.
***********************

http://salijoon.ws/mail/890710/shariati/15.jpg
هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود ، چيزي ياد نگرفتم . . .
***********************

مادرم ميگفت عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب؛

هزار شب است پشيمانم که چرا يک شب عاشقي نکرده ام

***********************

گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم

تا نگويي که دلم غافل از آن عهد و وفاست

خوب رويان همه گر بادل من خوب شوند

خوبِ من، با همه خوبان, حساب توجداست!

***********************

يه مرداب براي بدست آوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره پس اگرکسي رو دوست داري براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن

***********************

بزرگترين اقيانوس آرام است

آرام باش تا بزرگترين باشي

***********************

خوش به حال مسافركش هاي ميدان آزادي

هر روز آزادانه فرياد ميزنند : آزادي، آزادي.... 

 *********************

۱.واااااااااااااااااااای بعد از این همه مدت سلام اصلا خودتو نو ناراحت نکنینااااا!من زنده ام کاملا،فقط اینترنت نداشتم حال کافی نت رفتن هم نداشتم.

۲.بلاگفا هم حسابی گذاشته بود تو کاسمو قالب مالبو فرتی داده بود هوا،ولی الان حسابی وبمو خوشجل کردم،این به اون در.

۳.تولد خودمو وبم مبارک هورااااااااااااااااااااااااااااااا مرسی که تو دنیای مجازی هیچ کودومتون تبریک نگفتید عوضش  تو خونه تلافی کردن

۴.امیدوارم ماه رمضون هم به همتون خوش گذشته باشه و حسابی لاغر کرده باشین.فعلا تا بعد 

نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 2:16 توسط سارا| |

بر بالای کوه دور دستی دو مرد زاویه نشین زندگی می کردند که خدا را می پرستیدند و یکدیگر را دوست می داشتند.این دو مرد یک کاسه گلین داشتند، و این تنها دارایی آن ها بود.

یک روز روح خبیثی وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد واو پیش مرد جوان تر رفت و گفت "مدت درازی  ست که ما با هم زندگی می کنیم. زمان جدا شدن فرا رسیده است. بیا دارایی مان را قسمت کنیم."

زاویه نشین جوان تر اندوهگین شد و گفت "ای برادر، من از رفتن تو اندوه می خورم. ولی اگر باید بروی، برو." آنگاه کاسه سفالین را آورد و به او داد و گفت "ای برادر، این را نمی توانیم قسمت کنیم، مال تو باشد."

 

زاویه نشین پیرتر گفت "من صدقه نمی پذیرم. من فقط سهم خودم را می خواهم. باید قسمت شود."

مرد جوان تر گفت " اگر این کاسه را بشکنیم چه فایده ای برای من یا تو دارد؟ اگر می خواهی بیا پشک بیاندازیم."

اما زاویه نشین پیرتر باز هم گفت "من فقط حق خودم را می خواهم، حق و عدالت را هم به دستِ تصادفِ بیهوده نمی سپارم.،کاسه را باید قسمت کنیم."

آنگاه زاویه نشین جوان تر در بحث فرو ماند و گفت "اگر به راستی می خواهی، و اگر چنین اراده کرده ای، پس کاسه را می شکنیم."

اما چهره زاویه نشین پیرتر سخت در هم شد، و او فریاد زد "ای ترسوی ملعون، تو نمی خواهی جنگ کنی؟"

دیوانه جبران خلیل جبران

پ.ن: فکر می کنم این روزا دل خیلی هارو همون روح خبیث گرفته!!!!!!
نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 18:56 توسط سارا| |

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد:  یک روز،  بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار یه دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم  و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند، همان هفت نقابی که خود ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم "دزد، دزد، دزدان نابکار." مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ا ی از آن ها از ترس من بر خانه های شان پناه بردند.

هنگامی که به  بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد  "این مرد دیوانه است." من سر برداشتم تا او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه ام را بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقاب هایم نیازی  نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم "رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."

چنین بود که من دیوانه شدم.

و از برکت دیوانگی هم به آزادی  و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

 ولی مبادا که از این امنیت، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.

از کتاب دیوانه اثر جبران خلیل جبران(ترجمه زیبای نجف دریابندری عزیز)

 

پ.ن1:سلام به همه با وجود این همه  تاخیر عیدتون مبارک. امیدوارم دهه ی پر از شادی و سلامتی داشته باشین.

پ.ن2:این متن رو از کتاب پیامبر و دیوانه بخش دیوانه  که خیلی دوستش دارم انتخاب کردم. اگه بتونم بازم از متن های فوق العاده ی  این کتاب مینویسم، البته تایپ من افتضاحه و خیلی طول می کشه تا تایپ کنم، این کتاب هم از کتابخونه امانت گرفتم و باید زود برگردونم!!!!

پ.ن3:دارم آتش بدون دود نادر ابراهیمی رو میخونم که خیلی خیلی خیلی کتاب خوبیه اگه نخوندینش حتما از یه جایی پیدا کنین و بخونینش متاسفانه ابن هم امانته، نمیتونم سر فرصت با لذت بخونمش.

پ.ن4: راستش قبل از عید می خواستم در مورد کتابخونه مون باهاتون حرف بزنم که برخلاف جاهای دیگه راحت میتونستیم بریم تو مخزن و هر کدوم به نظرمون جالب بود و انتخاب کنیم. نمیدونید چه کتابای جالبی رو همینجوری تصادفی پیدا کردم، می خواستم بگم نمیدونید چه کیفی داره بینه کتابا گشتن، یا پیدا کردن کتابی که خیلی وقته دنبالش بودی . می خواستم بگم خوش به حاله من که میتونم به همچین جایی برم، ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا وقتی آدم میخواد از چیزی تعریف کنه یا تازه میخواد قدرشو بدونه از دست میده. آخرین دفعه ای که رفتم دیدم دیگه نمیشه رفت تو مخزن باید بشینی جلوی کامپیوتر و هر کتابی میخوای رو انتخاب کنی، چقدر از این روش متنفرم، آ خه مگه اینجا چند تا کاربر داره که از این ادا ها در میارین؟ اَه،  آدمو کفری میکنن.

پ.ن5: این همه پی نوشت برا اینکه من بدجوری تنبلمو حالا که دارم مینویسم می خوام مال بیستو چند روزو جبران کنم  تازه نمیدونم دیگه کی حوصله کنم بنویسم، ببشید دیگه.
نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 14:48 توسط سارا| |

 

 داستانی است درمورد اولين ديدار

 "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر ایرلندی ‌از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.

وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.

اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

 

وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟

 

مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!

 

امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.

 

وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه

شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 3:51 توسط سارا| |

میدونستید که همه عابر بانکا یه قابلیت جالب دارن؟مطلب پایینو بخونین تا اگه خدایی نکرده تو همچین موقعیتی قرار گرفتید بدونین چیکار کنین.

اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید PASSWORD کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما ۱۲۵۴ میباشد شما عدد ۴۵۲۱ را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 13:57 توسط سارا| |



در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره سوخته و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

 

 

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

 

 

درخصوص فرهنگ کار تیمی بازی بهترین آموزشه


نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 2:9 توسط سارا| |

سلام به همه وای چند وقته اینجا نبودم دلم تنگیده بود. دلیلش هم این بود که چون من اصولا آدم دقیقه نودم همه درسام کامل مونده بود برا شب امتحانا(حالا با اعتماد به نفس کامل  برا خودم هدف معدل بالای 17 هم گذاشته بودم) باز خدارو شکر همشون خوب شدن، فقط یکی مونده که سی ام دیه ولی هیچی ازش نخوندم با عرض شرمندگی هفته پیش کتابشو پیدا کردم.

راستی عجب برفی اینجا اومد من که خیلی حال کردم آخه زمستونه و برفش مخصوصا تو شهرای ما البته الانا واقعا هوا سرده ولی آی میچسبه.

 نمیدونم اتفاقات فوتبالی چقدر براتون مهمه چند روز پیش بهترین بازیکن سال اعلام شد که به نظر من اصلا منصفانه نبود باز مثل پارسال مسی این عنوان با ارزشو از آن خودش کرد هرچند به نظر من ژاوی بیشتر شایسته بود ولی تو دنیای ما اصولا توجه مال ملکه زنبوراست، کسیه که تموم کننده یه کار گروهیه و بقیه عین زنبورای کارگر اصلا به چشم نمیان. عنوان بهترین مربی سال هم فقط و فقط شایسته گواردیولای عزیز بود حیف شد که نشد. راستشو بخواین از دیشب دلم یه فوتبال اساسی میخواد بارسا- رئال یا اینتر- میلان یه فوتبال توپ حیف که فعلا همچین چیزی نیست.

وای یه چیزی دانشگاه ما کلا دوربین مدار بسته زدن تو سالن ها که اگه تقلب کنیم جیزمون کنن. خیلی مسخره شده کل مزه امتحان به تقلبش بود که اونم ازمون گرفتن ای خدا پس ما دیگه چه تفریحی داریم؟ برادر ص جواب بده؟

کلا امروز حالم خوشه اصلا هم درس نخوندم امیدوارم همه کلا خوش باشین چیزه خوبیه،تا بعدا که دوباره بیام همه رو دعا کنین.باشه گلم؟
نوشته شده در جمعه 24 دی1389ساعت 22:26 توسط سارا| |


1266984745.jpg



قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود

همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند

که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت

می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا به

یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،

‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان

نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب

جهالت کشیدیم.

نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 11:52 توسط سارا| |

زن و مرد ...

 

مرد از راه می رسه


ناراحت و عبوس
 

زن:چی شده؟

مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه

"می خواست تنها باشه"

 

...............................................................................

مرد از راه می رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد:چی شده؟

زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

 تلفن زنگ می زنه

دوست مرد پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه

"نمی خواست تنها باشه"

 

..............................................................................

و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی  و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند...

 

 


*عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی*

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...

«دکتر علی شریعتی



نوشته شده در پنجشنبه 2 دی1389ساعت 16:42 توسط سارا| |

Design By : Mihantheme